چرا شبیه هیچ کس زوال آقای ویلموتس؟

به گزارش ایسنا، ابراهیم افشار، روزنامه نگار، تو نامه ایراننوشت: «آقای ویلموتس این روزها دپرس است. شاید تازه دارد می فهمد بوسیله کدام سیاره پا نهاده است. در فوتبال این ضرب المثل مصداق دارد که «اثاث ساختمان به صاحبخانه می رود.» صاحبخانه ای عصبی و بی صبر که تمام مربیان شکست خورده را به لحظه ای دیپورت می کند و از خویشتن می راند. حالا او پس ازآن از دو شکست چرک به بحرین و عراق با خودش درگیری دارد. شاید همین الان در این هوای یخ خورده بوسیله جای این که با لاله های آمستردام حال کند، دارد به آینده اش می اندیشد. بوسیله روزهایی که باید برنده بازی یا ضد پیروز لقب بگیرد. به شب هایی که باید چمدانش را ببندد، یا به ثانیه هایی غرق درون مباهات. بوسیله حمله منتقدینش که چند روزی است آتشبارهایشان را به سوی او اندوهناک اند. غلام ولی داخل این جدول مقایسه ای، شرایط اکنونی و آینده او را با تمام مربیان خارجی که در این هفت دهه بوسیله تهران پا گذاشته اند مقایسه کرده ام. چه مغبون ها و چه تأثیرگذارها. از مربیان کاربلد دوست داشتنی تا کوچ هایی بدبخت و بیچاره. ۱۶ مرد غریب که کثرت هایشان رویه و رسم دوام آوردن در اجتماع یهودی زنک و طلسم ساز هندبال ایران و چیرگی کنار روانشناسی عمومی مردم اهل افسانه سرایی را بلد بوده اند خواه در نیم راه حضورشان یاد اندوهناک اند. مربیانی بیشتر آرتیست که بلد بودند تا اینکه در حوزه خرافه گرایی نیز از مردم جامعه میزبان سبقت بگیرند و روی دست آنها اهتزاز شوند.

از دان گیبل تا ویلموتس همه گیرایی می دانستند که طرز و سنت ماندگاری و پول درآوردن درون فوتبال ایران در این چهارگانه اختصار می شود: «دیدن دَم کدخدا، کنار آمدن با بازیگر ها، فروختن روزنامه چی ها و نیز محلول شدن تو استیل زندگی جامعه میزبان». ویلموتس اگر واسیلی گوجا را نمایان می کرد شاید او بهش می گفت که بخاطر به مشت آوردن رگ درک انسان چگونه منبع تُرک های اصیل تبریز در قهوه خانه ها می نشست و کسی نمی توانست او را از طفل های راسته سرخاب و قوشخانه نمره دهد. ویلموتس اگر اوفارل و بلاژ و کی اسلوب را می دید شاید از آنها می شنید که به محض پیوستن بوسیله تهران باید خامه رسانه چی ها را بخری، وگرنه کارت زار است. یا حتی چنانچه با روح غولی در مقابل استفان کواکس، تئوریسین مبصر فوتبال جهان همدم می شد او بهش می گفت که «عین خودم روزنامه نویس ها را بگیر مافوق مشت و لگدت و به آنها بگو که نمی توانید درون کار من دخالت کنید.» اگر رایکوف را می دید شاید بهش سفارش می کرد که در اولیه قدم برو سراغ آموزش اصطلاحات ناب جنوب شهری ها که از دیالوگ های روزانه بازیکن هایت پی به خواسته ها و رویکردها و حالات روانی پایگاه ببری. اما پهلو خلاف او، ممکن بود اوفارل بوسیله نشانی یک حرفه ای بوسیله تمام معنا و یک بریتانیایی محض، موظفش درنگ که قدیم پرده ای بین وظایف مربی و تعهدپذیری بازیکنان بکشد و خودش را از ورود به زندگی خصوصی ستاره ها برحذر کند.

ولی در میان کامل این مربیانی که بوسیله وقت رفتن از ایران هیچ دل رئوفی را دنبال خود نکشانده اند شاید کونوف مربی پرسپولیس بهتر از بقیه می توانست به ویلموتس برای اطلاع زوایای جامعه میزبانش رایزنی دهد. مردی که عناوینی مربوط به نیکوترین گلر اتحاد جماهیر شوروی، دارنده چندین مقام قهرمانی داخل فوتبال این کشور را به سینه چسبانده و ممتازترین کلاس های مربیگری را در اروپا دیده بود و از ته دل مایل بود در پرسپولیس جریانی مستقر ایجاد کند و همچنین برای اولین کود سیستم ۲-۴-۴ را در ایران جا بیندازد چنان به دستگاه باندهای موحش نامریی کنار زده شد که خود نیز نفهمید از کجا زمین زده است. او تو اواسط دهه پنجاه که ایران را زین می کرد به رسانه چی ها گفته بود: «آن ناموس چوب لای چرخم گذاشتند که ناتوانم کردند. یک چوب را برمی داشتم، لوح دیگری را لای چرخم می گذاشتند. خدایا اوضاع مرموز ای وجود. من غریبه ای بودم که مسائل مختلفی محاصره ام کرده وجود و هر روز داخل کارم اخلال می شد. اینجا هیچگاه پناهگاهی برایم وجود نداشت. تا اینکه وقتی به صدر جدول رسیدیم باز مرا مایه تسلی نمی گذشتند و بوسیله حریمم تجاوز می کردند. این رسم داخل هیچ جای گیتی حلق. من درون گرداب وحشتناکی افتادم.»

آیا ویلموتس خود را برای روزهای سخت انقراض واکسینه کرده که از هیزم جهنم های فوتبالی خلاص شود؟ آیا او اگر مسبوق باشد که عزب در سایه پیروزی است که مربیان خارجی می توانند از گرداب ها خلاص شوند تو سبک فوتبالی خود محافظه کار کننده به هزینه می دهد؟ شاید بهتر بود ویلموتس پیش از آمدن به تهران دست افزار های پروفسور دتمار کرامر را معاینه می کرد که در دهه ۵۰ گفته حیات: «از دیدن موجودی توان و نبوغ بازیکن، بی وسواس از معدود کشورهایی هستید که با این ثروت بیکران، بوسیله آسانی می نبوغ ایران را در قطع برزیل دانست.» ویلموتس اگر پیش از آمدن سری به روح آقای استفان کواکس رومانیایی تئوریسین بزرگ هندبال قدیم می زد پربیراه بی آرامی نبود. همان کواکس که در دهه ۵۰ به آقای دال-اسدالهی گفته بود: «فوتبال، بازی تو وضعیت سخت است. ورزش روی قالی های زیبای ایران زیباست ولی مردساز نیست.» همان کواکس که معتقد بود: «پول دقیقاً می تواند بهترین وسیله پرورش هندبال باشد همچنان که می تواند بدترین متخاصم اسب سواری گردد اگر فوتبال را به استخدام خویشتن درآوَرد.» آقای ویلموتس وقتی درون ترکیه بست نشسته وجود و هواخواه دلارش بود باید تاریخچه کواکس را می خواند و می دانست که بازی با عراق یک بازی معمولی حلق که بدون فتنه کافی سراغش برود و چنین مغبون شود.

فرضیه اثبات: ابتدایی مربی خارجی در تاریخ یکصد ساله فوتبال ایران جیمز آلفرد کیبل بود؛ کارگزاری با حقوق هفته ای ۲۰ لیره استرلینگ و ماهانه صد لیری که در سال ۱۳۲۶ بخاطر ماشین اعطا کردن بوسیله فوتبال بدوی ایران پا به تهران گذاشت. بیشترین آموزه او «موسسه سازی» برای سندیکا فوتبال ایران وجود و همین فقره بدوی نامدار نسبتاً دلگشا از او به جا گذاشته است. چنانچه اسناد اسب سواری قدیم ایران را مطالعه کنید این مرد انگلیسی درون ساماندهی کارها و برگزاری کلاس های آموزشی درون ولایات بد امر نکرد. ویلموتس هیچ شباهتی بوسیله او یا حتی صاییم اریکان اولین مربی خارجی بازی ایران ندارد. همان مرد شنوایی شکسته بومی آناتولی که در اولین سیر برون مرزی به همراه تیم ملی سفینه ایران به سوئد، چند قالیچه ایرانی را کول کرد که برای فروش ببرد و کاسب شود. قالیچه های ۴ در ۴ که آقابلور هر وقت داستان آنها را می گفت می مقصود زمین دهان باز نرم و سفینه گیران ایران را ببلعد. بلای ناگهانی اصلی وقتی بود که طیاره در فرودگاه استکلهم بوسیله زمین می نشست و در مدت آنجا از حمال و باربر و وانت خبری نبود، بچه های ملی پوش باید جور مربی اجنبی را می کشیدند و تا هتل حمالی می کردند. آنجا در استکهلم آقابلور رو بوسیله قالی ابتیاع قسط می زد: «آی هَو تو کارپت! «(من دو تا قالیچه دارم!) و قالیچه ها را کشان کشان می بردند برای فروش. خب زمانه پیشرفت کرده است و دیگر فرش فروشی مربیان رسم نیست ولی می توانی در ترکیه بنشینی و تا پولت را نگرفتی تهران نیایی.

انگاره اثبات: ادموند مایوفسکی ستاره فوتبال بین المللی حتی آن احترام اتوریته نداشت که کنار بازیکنانش سلطه داشته باشد. یک مرحله او را بازیگر های آویشن بوسیله رختکنی غصه راه ندادند. ویلموتس اگر چه هنوز با بازیکنانش در نقش «پدر-دیکتاتور» مقیاس حشمت یا کی روش واضح نشده است ولی به نظر نمی رسد شرمرویی او منجر بوسیله این طور داستانی شود. بجای بازیکنان ایرانی از آن فضای لجبازی و بزن بهادری خارج آمده اند و چنان با پنبه عادت می برند که آثارش به خشکی امدن گردن هیچگاه مربی نماند. مایوفسکی اتریشی که از سال ۳۴ تا ۳۵ داخل ایران بود عاری برگزاری هیچ بازی رسمی بخاطر تیم ملی، ایران را ترک کرد و البته هزاره مارک دشت کرد اما آن بیچاره آن قدر در ادب صرفه جویی خُرد ایران حل شده وجود که وقتی در خیابان بهار از جلوی ثمر فروشی ها می اغماض سر یک کیلو پیاز و سیب زمینی با خواربار فروش و چقال چانه می زد که «غلام مربی آویشن ملی ایرانم، تخفیفم بدهید» اما کسی نمی عدالت.

انگاره تایید: طولانی مربیانی که در دوران بازیگری شان هنرمند های مبصر فوتبال عالم بودند وقتی بدون تفکر به ایران آمدند و گیر فدراسیون های بی سامان افتادند عین گوزن از ایران اخراج شدند و نقشی مگر بیکاره روی نیمکت های یخ زده نداشتند. مدل اش همین ژوزف مساروش که در دوران بازیگری از ستاره های بزرگ چمن های اساطیری مجارستان بود اما اینجا روی نیمکت ما چه کرد؟ طی دوسال- از ۱۹۵۷ تا ۵۹- جمعاً ۶ بازی روی نیمکت نشست که سرما ۳-۰ در موافق رژیم اشغالگر و دو باخت بوسیله هند و پاکستان کارنامه متضادی از خود به مکان گذاشت و رفت.

فرضیه اثبات: مستر مجاری که نمی دانست تو هندبال بی ماشین چه سرزمینی پا گذاشته است. حتی بازیکنان زیردستش بی آرامی هنوز او را بدرستی به خیال نمی آورند. باز گلی به جمال او که یکدانه نقره الله بختکی از ورزش های آسیایی ۱۹۶۶ ثمر کرد و عاقبت به نه شد. سوچ از سپتامبر ۱۹۶۶ تا نوامبر ۶۷ داخل ایران ماند و هرچه سعی کرد کلاس برای ارتقای فوتبال شهرستان ها برگزار کند این دیلماج ها نفهمیدند چطوری حرف های او را هاختوم واختوم کنند که توی کله مربیان تجربی ما تیمار برود و گنجایش کاربردی داشته باشد. او اما در سفر تیم ملی بوسیله روسیه چیز جدیدی در بازیکنان آتش پاره ایران کشف کرد که ویلموتس عمراً کشف کند. آنها در قطار تهران-مسکو سیگار دود می کردند و هر دم سوچ روال می رسید خود را بوسیله خواب می زدند. سوچ وقتی از ایران می رفت به رفقایش گفته بود «من هیچ کجای دنیا ندیده بودم که آدم خوابیده، سیگار دود نرم جز ایران.»! خوش بوسیله حال ویلموتس که ورزشکار سیگاری ندارد.

فرضیه اثبات: رایکوفی که ما هرچه تو تیم های ملی جوانان خطاب بوسیله نتایجش اَخ اَخ کردیم (۱۳۴۷) بوسیله فکر کردن «سراب سازی اش در محفل» تکریمش کردیم. کارکرد او در آویشن ملی جوانان ایران چنان وخیم وجود که فقط می شد در قبالش چشم نازک کرد که چرا پیر و پاتال ها را چپاند در آویشن ملی جوانان و برد بوسیله مسابقات آسیایی و حق جوان های واقعی را تباه کرد؟ او اما درون تاج نسلی را درس داد که سال ها پیاده روی ملی ما را تغذیه کردند. آیا امکان پذیر است ویلموتس پس ازآن از ترک تیم ملی، در یکی از مجلس های ما راه رایکوف را برود؟ همان مستر رایکوفی که وقتی به ایران آمد با خود ادوات خُرد بدنسازی آورد و وزنه زدن و هالترزدن در میان توپچی های ایرانی را برای اولین بار باب کرد. وقتی برای بار نخست توپ «مدیسن بال»اش را رو کرد همگی شبیه بهت خورده ها نگاهش می کردند. توپ خصوصی رایکوف که با خودش از یوگسلاوی آورده حیات تهران، چیزی حدود پنج تا هفت کیلو معادل داشت و تا آن موقع ها تقریباً هیچ کس داخل ایران مدیسن بال ندیده بود. این همان رایکوفی بود که تغذیه و اردوی تاجی ها را برای مقدماتی بار در اسب سواری ایران تصحیح کرد و در عاقبت هر مشق به جای چای، متاعی بجهت کاکائو، خرما و میوه بوسیله بازیکنان می داد و داخل اردوها تلفن اتاق های بازیکنان را قطع می کرد. هیچگاه دم این حرف رایکوف را فراموش نمی کنم که می گفت: «برای برنده بازی شدن، تنها پیاده روی خوب بازی کردن مطرح نیست. پیاده روی خوب مانند دختری زیباست که شوهری بدترکیب پدیدار می کند.» آیا ویلموتس حاضر است چنین سندیت را تحمل کند؟ زیبایی شناسی بلژیکی ها چیز دیگری نشان می دهد.

فرضیه اثبات: ایگور نتوی روس که بعد از رایکوف آمد و هیچگاه انگوری از تاکستانش نچیدیم. (۱۹۷۰ تا ۷۱) او حتی یکدانه پیروزی غم کسب نکرد که قلب مان را خوش درنگ به جمال و کمالش. ویلموتس حداقلش در بازی مطلع چشم همه را خمود است. ایگور نتو کوچ روسی تیم ملی هیچ موفقیتی روی نیمکت ایران تصرف نکرد اما از آن بدتر این که درون زمان حضورش بعضی از بازیکنان گاهی در مقابل او چنان وقیح نشان می دادند که حتی درِ رختکنی را بوسیله روی ستاره سابق اسپارتاک مسکو می بستند و می خندیدند.

فرضیه اثبات: همان دنی مک کلانی که از ژانویه ۷۴ تا سپتامبر ۷۴ بوسیله ایران آمد و از دو بازی، یک برد بوسیله مشت آورد که ناکام از دنیا نرود. این مرد اسکاتلندی که تو سال ۵۲ بخاطر کمک به محمودآقا بیاتی و صعود تیم ملی بوسیله جام جهانی ۱۹۷۴ به ایران آمده بود دست از پا درازتر برگشت. مک کلان ۴۴ ساله که از طریق «سراستنلی راس» رئیس وقت فیفا بوسیله فدراسیون ما سفارش شده بود تو طول حضورش در پایتخت، فقط یک حرف حسابی زد که در تاریخ ماند، آن بی آرامی به کیهان ورزشی (مهرماه ۱۳۵۲): «یک مربی خوب هرگز پرحرفی نمی کند.» او ولی نمی دانست که ناچیز حرف ها درون هندبال ایرانی ضربه پذیرتر می شوند. بلاژ را به یاد بیاورید که می خواست توپ قورت دهد و کی روش را که بیشترین پوئن ها را از پرحرفی اش دشت کرد. ویلموتس کم حرف داخل این اجتماع پرحرف چه می کند؟

فرضیه اثبات: ویلموتس نه شبیه آلن راجرز ترسوست و خیر تندخو. ابتدایی مربی خارجی پرسپولیس که به خاطر پیروزی ریه گله تو داربی مشهور تهران طبق تاج، اشتهار ابدی داخل میان هواداران سرخ ها یافت، مردی خرافاتی بود که دست بریده یک عروسک پلاستیکی را ابد داخل ساکش محموله می کرد و وای به روزی که حاجی رحیمی پور آن را تو سطل آشغال رختکن می انداخت. مردی که از منارجنبان اصفهان می ترسید و تو بهمن سال ۱۳۵۰ که پرسپولیس داخل لیگ منطقه ای ایران به مصاف سپاهان اصفهان رفته بود مردم هر چه التماسش کردند تا بالای منارجنبان نرفت که نرفت. می گفت من در هیچگاه کجای جهان چنین معماری هراس انگیزی ندیده ام. منار چرا باید بجنبد؟! مردی با بلوز سبز و موهای زرد و یک عینک قاب سیاه و تندخویی محض که به محض رسیدن به تهران، پایتخت نشین ها با القابی چون خُل و چِل معرفی کردن اش می کردند و حتی گاهی نیز پا را فراتر گذاشته و از او به عنوان یک مربی خشمناک بدقلق و شکاف دار ای که از سیاره دیگری آمده است یاد می کردند و خیلی ها انسداد می دادند که تندخویی اش لنگه ندارد و چرا باید جملاتی خشمگینانه نثار بازیکنان اطرافش درنگ تا خود را تخلیه نماید. چنانچه یک کود خبرنگار کیهان ورزشی ازش پرسید این تندخویی، شگرد شماست یا کسالت عصبی دارید؟ راجرز با تلخی تمام در پاسخ گفت: «مربیان دو دسته اند؛ یک عده شان با عصبیت و تندخویی امر خود را پیش می برند، یک دسته شان با ملایمت و بطی ء خویی. البته در هر دو قسمت قسمت کردن باید با توجه به وضع و اقدام بازیکنان با آنها رفتار کرد. بازیکن ملایم و نرمخو را باید با ملایمت و بازیکن خشن و خودسر و فضول را باید با تندی برخورد کرد. باید اقرار کنم که من با همین تندخویی ام بوسیله منظور خود می رسم. حتی اگر با کلانی و بهزادی هم با عدل و بیداد برخورد نکنم آنها دستورات مرا به فقره نخواهند بست! البته نوزاد ها خود به این نتیجه رسیده اند که من سوا خیر و صلاح آنها چیزی نمی خواهم و اعتقادشان به من تا حدی است که اگر بگویم خودشان را از پشت بام به زمین پرتاب کنند این کار را می کنند. ورزشکاران که در مجموع، قشر تنبلی هستند باید هل داده شوند تا راه بیفتند!»

همان راجرز که آن روزها چند آس قرمزها را از خیساندن فیکس ها خارج کرده بود و هر دم با گلگی خبرنگاران مواجه می شد می گفت: «من نمی دانم انسان چرا به خویشتن اجازه می دهند درون کار یک مربی دخالت کنند؟ این من هستم که باید تشخیص دهم چه بازیکنی به درد چه فتنه ای می خورد نه مردم. چنانچه فراغت بود تیم را مردم تفویض کنند که مسئولان مجتمع مرض نداشتند یکی را از هزاران کیلومتر آن ورتر بیاورند اینجا و بهش حقوق بدهند. اگر کامل تماشاگران ایرانی هم یکصدا از من بخواهند که فلان ورزشکار را بوسیله میدان بفرستم، تا زمانی که او خویشتن را اصلاح نکند و مغزش را تحول ندهد دست به این طور ریسکی نمی زنم و فریادهای مردم – چه مخالف چه موافق – هیچ تغییری در تصمیمات من به بود نمی آورد.» زمان حال بروید ویلموتس را به خاطر استفاده یدکی از مسعود شجاعی تیرباران کنید آیا او بلد است مانند راجرز از خودش دفاع کند؟

فرضیه اثبات: نه او اوفارل اندوه نخواهد شد. شاید جنتلمنی قشری اش به او شبیه باشد اما دستیارپروری او را هرگز نخواهد داشت. مردی که از واگذاری آموخته هایش بوسیله دستیاران ایرانی مضایقه نکرد و سپس از رفتنش از ایران، «وردست های مانوس داشتنی» او (حشمت خان و حسن آقا و حتی بهمن خان و گارنیک) تو مجموع خدمات شان چیزی بیش از یک قرن به فوتبال ایرانی نوکری کردند. کارنامه اوفارل در واگذاری تجربیات خود بوسیله مربیان جوان بومی، با تمام مربیان خارجی توفیر دارد. البته لواط اصلی این نازایی ها را باید درون فدراسیون های نازای متبوعه خیز که چنین وظیفه ای از مربی خارجی نمی خواهند. در این هفت دهه، غیر از فدراسیون دیده بان، بقیه حضرات زیر سلطه مربیان خارجی بوده اند یا راه بی خیالی طی کرده اند. آیا عقیده دارید که همین ویلموتس بتواند تا زمان ترک ایران، چهار کمک بوسیله درد بخور جا بگذارد که تجربیاتش را به آنها به عارض کپسولی انتقال داده باشد؟ در حالی که رسانه ها از مستر اوفارل به نشانی چپاولگری که آمده پول نفت مان را بدزدد نام می بردند، این مرد متشخص پایه های خوبی بخاطر اسب سواری ملی ساخت. از دستور کار های ویلموتس تو مذاکرات اولیه با فدراسیون ایران چیزی نمی دانیم اما اوفارل از همان ابتدایش آلارم داده بود که برای ارجاع تجربیاتش به مربیان بومی دلگشا استعداد آماده است. مستر که تحصیلات دخترش را از خدمت بوسیله فوتبال فارسی ارجح خیس می دانست از همان ابتدا خود را درون پستی موقتی می دید و طبیعتاً یار می داشت دعای خیر و خاطرات خوش پیرو میزبانش را پس ازآن از رفتنش هم با خود داشته باشد. مربی ای که از بس مذهبی حیات هرگز یکشنبه هایش را بدون پیشگاه در کلیسای ارتدوکس ها درون تهران بوسیله عاقبت نمی رساند. کارنامه دوساله او را مقایسه کنید با پیشگاه هشت ساله محضر کی رویه تو حوزه انتقال علوم و تجربیات که چیزی در حدود صفر است. اما تنها یک معاون اوفارل – حشمت ژنرال – بعد از رفتن او، طی چهار-پنج سال چنان رزومه ای برای خود تاسیس که در کتاب فوتبال ایران بوسیله عنوان موفق ترین مربی بومی جا دلگشا کرد. یا حسن حبیبی که بعدها استحقاق های خویشتن را در نیمکت ها بوسیله تایید رساند. آن تبار از مربیان ایرانی چنان صراف و زرگر و چنان باهوش و بااستعداد بودند که حتی از خموشی اوفارل نیز چیزی می آموختند. ارزش انتقال آموزه های اوفارل به دستیارانش به کامل آن درآمد هفتصدهزارتومنی قراردادش می ارزید چه رسد به پیروزی هایش درون مقابل فنرباغچه (قهرمان لحظه ترکیه در مرداد ۵۳)، رژیم اشغالگر (شهریور ۵۳) و برد شش – هیچ داخل مقابل بحرین که به تصرف کاپ طلای بازی های آسیایی تهران(۱۹۷۴) منجر شد. او وقتی بعد از ۷۳۰ روز تهران را صرفنظر کرد دو معاون درجه یک شبیه حشمت و حسن مالک را برای فوتبال ما مکان گذاشت که یک عمر برای مان فخر آفریدند و خود آنها یک نسل دیگر از مربیان را درون آغوش خود پرورش دادند.

شاید نهایت آرزوی ویلموتس تکرار بدرقه خوشدلانه اوفارل باشد. عکس های طبع شده گودبای پارتی فرانک اوفارل تو کیهان ورزشی دهم اسفند ۱۳۵۳ داخل میهمانی شهردار شیراز به افتخار توپچی های جوانش هنوز در خاطره ها هست که رفته بود روی سن و مبتلا رقص و آوازه خوانی شده بود! و پشتبندش آن قدر با جماعت معتاد شده حیات که عده ای افتاده بودند وسط تا به «داداش فرانک» بشکن زدن یاد بدهند! البته اوفارل همچنین مثل تمام اجنبی ها با ذهنیتی سیاه نسبت به ایرانی – بویژه دستیاران زیرآب عیال و روزنامه چی ها – پا به تهران گذاشت ولی سپس از چندماه امر داخل ایران و تقابل با نامه نگارها بالاخره سپر انداخت و برای ادیب ها ضیافتی داد تا قلب آنها را به مشت بیاورد. دنیای ورزش در شماره ۱۲ مرداد ۱۳۵۳ در تشریح جزئیات عیش اوفارل، از سایکولوژی قدرتمند او در صلح کردن با ژورنالیست های ایرانی نوشت که با تدارک سوروسات و عصرانه مفصلی در نگرش اردوی تیم ملی درون داوودیه، پرچم سفید صلحش را در مقابل خبرنگاران رسانه ها ارتفاع برده بود. ایرلندی یک کنگره که در روزهای نخست با محاکمه نمک انسداد کردن خبرنگاران به میدان آمده وجود داخل روزهای سرانجام آن قدر مهربان شده حیات که می پذیرفت اردوگاه با زندان مغایرت دارد! آیا ویلموتس بلد است از روی دست او کپی پیس کند؟

انگاره ثبوت: همان مستر چشم پیدا یوگسلاو که داخل زمستان ۵۵ بخاطر تربیت تیم ملی جوانان ایران بااطلاع تهران شد و به محض حضور در تمرینات آویشن ملی جوانان برای مورد تک کودک ها یک پرونده عام برای ثبت مشخصه های فیزیولوژیک و سایکولوژیک و نیز مختصات انفراد گیرایی پیدایش ولی تنها یک دیالوگ زرین از او برای فوتبال ما به یادگار ماند که می گفت «ورزشکار تیم ملی نباید دروغ بگوید.» شاید چنانچه یاگودیچ خویشتن دروغگویی را بلد بود تا سال های سال داخل ایران دوام می آورد! دید هلندی ها درباره دروغ چیست؟

فرضیه اثبات: نه مثل ویه را سیگار می کشد، خیر شبیه او خرافاتی است که سیگارش را نیم سوزش بیندازد توی پیست تارتان و وقتی تیمش گل زد برود بردارد دوباره پک بزند، نه آن عزت رمانتیک است که برای ستاره تیمش مثل ویه را دسته تراب رُز صورتی به فرودگاه ببرد (پادشاه کریم). اما شاید آخر و آخر ویلموتس خواه هر مربی اجنبی دیگری هم شبیه ویه را باشد. هنوز آن روز سرد زمستانی را به یاد می آورم که او را از هتلش در تهران هم دیپورت کرده بودند و برزیلی مشفق عاشق دوزار پول قراردادش وجود که دست خالی به وطن برنگردد. اینجا تو این فوتبال خوش استقبال و بدبدرقه شاید سرانجام هر مربی ای متشابه ویه رای برزیلی باشد. مردی که اگر در مربیگری فوتبال پیاده بود حداقلش در مملکت ادبیات، یک کارلوس کاستاندای دوم محسوب می شد همچنان که بلد حیات یک برگزارکننده سنت زناشویی برای زوج های نو عقد کرده یا یک گلفروش رمانتیک باشد! من شایسته کردن ها با او درباره شعر و خرافه گرایی و متافیزیک بحث کردم و لذت بردم. گیرم او عزب مربی فقیه بود که تیم ما را بدون پیروزی توانست بوسیله جام جهانی ببرد و رکورد عجیبی از خویشتن بوسیله مکان بگذارد!

فرضیه تایید: ویلموتس کاش حداقل بدنسازی اش شبیه به تیم ملی زمان آن مرد کارآزموده – مستر ایویچ – باشد که خود می توانست اوفارل دوم باشد و در زیر شنلش شهر ها مربی جوان بومی یادگیری یابند. ویلموتس اگر پای مصاحبت او نشسته حیات بهش می گفت که به چه فوتبال بی ثباتی آمده است. فوتبالی که با یک پیروزی به تمام ملتش چایی شیرین می دهد و با یک انقراض ناموس مربی را جلوی چشمش می آورد.

انگاره اثبات: شاید آرزوی ویلموتس همین باشد که کارنامه اش چیزی مشابه براگا باشد که صد درصد بازی های ملی را با ما بازداشت است (۳ ورزش ۳ سرما) گرچه هیچگاه قیمت افزوده ای بخاطر این هندبال نگذاشت که هنگام مرور خدمتگزاران فوتبال یادش باشیم. رمان این است که ویلموتس خودش را هم بکشد هرگز مانند براگا نمی شود زیرا که دو بازی اش را همین اول باخته است و البته هرگز سبیل گروه دوچرخه ای او را نخواهد داشت.

فرضیه تایید: شباهت های ویلموتس به بلاژ در وزن صفر است. نه ریختگی اروپای خاوری او را می خواهد در تیم پیاده کند، نه تو وزن او آنقدر اهل رجزخوانی است یا دهانی آن قدر گنده دارد که بگوید در قیافه باخت به فلان تیم، توپ فوتبال قورت می دهد یا بخواهد قرین بلاژ سلام کردن یاد ستاره اش (علی کریمی) بدهد یا با غول آویشن خویشتن (خداداد) گریبان گیری کند.

فرضیه اثبات: ویلموتس شاید در خونسردی چیزی مانند برانکو باشد اما فوتبال محافظه کارانه او را ندارد. بوسیله نظر می رسد آرامش صورتش مانند برانکو باشد اما خیر در اندازه او موهوم پرست که از پالتوی شتری رنگش در هیچ مشق ای دست برندارد.

فرضیه اثبات: نه جنگندگی اش بوسیله کی سیاق می رود که کنار نیمکت همچون مارشالی که «هیچ سربازش راست عقبگرد ندارد و اگر برگردد با مقصد خلاص او مواجه خواهد شد» صریح می شد، نه بازی تدافعی اش به کی روش می رود که باج به بزرگ ترین شغال های دنیا نمی داد. ویلموتس با تئوری یک بازی هجومی آمد که ما را با سبک دفاعی منزجرکننده در نصف زمین خودی کی نحو که بعد از رفتنش خواهش ما را به ورزش هجومی، میلیون موافق کرده بود منفک کند اما فاش بود که بعد از هر انقراض آویشن ملی به یاد گل نخوردن های تیم کارلوس حسرت خواهیم خورد. زمان حال منصف حزن پیاده شدن شیوه کارش نیست که لقب «ویلموسی پور» بهش بدهیم و بگوییم همچنان که قدیم از لیورپول و کرمان و دانشگاه شریف دفاع می کنی از مربی  بلژیکی آویشن ملی ات محافظت کن.»

انتهای پیام